X
تبلیغات
بردیای ناز مامان و بابا - وقتي برديا تو دل ماماني بود

بردیای ناز مامان و بابا

وقتي برديا تو دل ماماني بود

 

خوب همه ي خاطرات برديا كه از 31 شهريور شروع نميشه كه. برديا قبل از اينكه بدنيا بياد هم كلي خاطره داشته. حالا چون خودش يادش نمياد احتمالا، من كه يادم مياد.پس براش مي نويسم.

6 بهمن 1385 سومين سالگرد مامان بابايي مهربون بود(مادر بزرگ برديا).ماماني و بابايي مهربون تازه از مزار برگشته بودن كه ماماني مثل سه ماه گذشته يه بي بي چك برداشت ويواشكي پريد تا امتحانش كنه.خدا ميدونه كه تو اين مدت اين چندمين بي بي چك بود كه بابايي ميخريد و ماماني حروم ميكرد. ماماني مدتها به اون      بي بي چكهاي قبلي زل زده بود تا شايد به جاي يه خط دو خط روش بيافته ولي نشده بود همش يه خط ميافتاد. ماماني و بابايي خيلي دوست داشتن كه برديا نيمه اولي باشه و اين آخرين فرصت بود.اگر چه همين الان هم ديرشده بود و اگه جواب مثبت ميشد ني ني مهر به دنيا ميومد ولي بابايي وماماني فكر كردن كه اگه اين دفعه مثبت باشه شايد بشه با سزارين يه كاريش كرد.خلاصه ماماني بي بي چك رو امتحان كرد . واااااااااااي ايندفعه دو خط افتاده بود .ماماني چشماشو مالوند.بازم دو خط بود. ماماني بابايي رو با جيغ صدا زد. بابايي كه نميدونست ماماني بازم داره بي بي چك امتحان ميكنه با ترس دويد و ديد بللللللللللللللللله. (ولي مگه ماماني به اين راضي ميشد. اون تا شب 2 تا بي بي چك ديگه رو هم امتحان كرد و يه آزمايش خون هم داد .) از اون روز بود كه بابايي و ماماني از اومدن بردياي نانازي با خبر شدن. البته اونا نميدونستن كه اين ني ني بردياست.يعني نميدونستن كه دختره يا پسره. از كجا فهميدن؟ خوب الان ماماني ميگه ديگه.

12 ارديبهشت 1386 ماماني با مامان جون رفت دكتر. همش با خودش فكر ميكرد يعني امروز ميفهمم ني ني چيه؟ اون روز تازه مامان و ني ني چهار ماهشون تموم شده بود. ديگه حدود ساعت 5 بود كه نوبتشون شد و رفتن داخل. خانم دكتر گفت كه همه چيز مرتبه و يه سري آزمايش براي ماماني نوشت .گفت كه امروز هم ميتونه بره سونو گرافي. ماماني با تعجب پرسيد :يعني همين الان؟ دكتر گفت:بله.اگه الان بريد ميرسيد.جوابشم تا هستم بيار ببينم. ماماني باورش نميشد . خلاصه با مامان جون رفتن سونو. ساعت 8 نوبتشون شد و تو اين مدت بابايي مهربون چند بار با ماماني تماس گرفته بود. ولي ماماني به اون نگفته بود كه اومده سونو. گفته بود تو مطب دكتر معطل شديم. اون ميخواست بابايي رو سورپرايزشده كنه.ديگه نوبت ماماني شد . دكتر سونو رو انجام داد.ولي حرفي نزد. ماماني از دكتر پرسيد :سالمه؟ دكتر گفت:ببلله. ماماني از دكتر پرسيد جنسيتش معلومه؟ دكتر گفت :پسره. ماماني تو دلش گفت:خودم ميدونستم كه. ولي خوشحال شد كه حالا مطمئن شده. چون حالا ميتونست براي ني ني خريد كنه. خلاصه از اونجا هم رفتن سونو رو به دكتر نشون دادن و دكتر گفت كه همه چي خوبه. ماماني با بابايي مهربون تماس گرفت و گفت بياد دنبالشون. اونا مامان جون رو رسوندن و خودشون داشتن برميگشتن خونه. بابايي:دكتر چي گفت؟ ماماني:هيچ چي! بابايي:يعني چي؟ ماماني:يعني چيز خاصي نگفت.گفت همه چي خوبه. بابايي:سونو چي؟ننوشت؟ ماماني: نه!!!!!! بابايي مثل هميشه از چشاي ماماني خوند كه دروغ گفته.بابايي:راست بگو. ماماني: راست ميگم. بابايي:بگو جان تو. ماماني : اااااااااه.چه ربطي داره. بازم قسم دادي؟خوب نوشت. بابايي:كي ميري؟ ماماني كه ديگه طاقت نداشت:رفتم. بابايي :دختره؟؟؟؟؟؟ ماماني:آره از كجا فهميدي؟ باباي: جان من؟ ماماني:اااه.بازم؟ پسره. بابايي:دروغ؟ در اين لحظه فرمون ماشين تو دست بابايي اين ور و اون ور ميشد و شانس آوردن كه اونجا ماشيني نبود وگرنه حتما تصادف ميشد. بابايي خوشحال شد . خوشحالتر از اون روزي كه بي بي چك رو ماماني بهش نشون داده بود. بابايي هميشه دلش ميخواست يه پسر داشته باشه كه با هم برن فوتبال! ولي تا حالا به ماماني نگفته بود.

28 تير 1386ماماني و بابايي و مامان جون رفتن سونوي سه بعدي. حدود دو هفته پيشش ماماني رفته بود تا صداي قلب برديا رو بشنوه كه ماما بهش گفته بود يه صدايي تو قلبش هست. بعد يه نوار قلب از نيني گرفته بود .ماماني نوار قلب رو به دكتر نشون داد ود دكتر گفت خوبه همه چي. ولي ماماني نگران بود. دكتر براش سونوي سه بعدي نوشته بود تا خيالش راحت بشه.خلاصه اون روز براي ماماني و بابايي يه روز خاطره انگيز ناك شد! اون روز اونا تونستن برديا رو خوب ببينن. دكتر همه جاي ني ني رو چك كرد و قلبش رو به اونا نشون دادو گفت سالم سالمه. برديا براشون دستشو تكون داد و خنديد و دهنشو باز و بسته كرد .تازه تمام مدت پاش رو انداخته بود رو پاش. ديگه دل ماماني و بابايي رو از اون روز برد. دكتر بهشون يه سي دي فيلم و عكس داد از ني ني. ماماني روزي چند بار اونو ميديد. همه ميگفتن كه برديا كپي باباشه. ولي نميدونم چرا بدنيا كه اومد شد كپيه مامانش؟؟؟؟؟؟

اينا چند تا از اون خاطرات بود كه وقتي برديا تو دل ماماني بود براش اتفاق افتاد. اتفاقهاي ديگه هم بود مثل اينكه برديا با ماماني رفت سر جلسه ي كنكور ارشد و امتحان داد و سر جلسه اونقدر ورجه وورجه كرد كه ماماني نفهميد كه چي نوشت و قبول نشد! بابايي براي اولين بار رفت ماموريت و دو روز طول كشيد ماموريتش و برديا ديد كه ماماني دلش تنگ شد و يواشكي گريه كرد.برديا چند بار با ماماني و مامان جون و بابايي رفت خريدو اونا براش كلي وسيله ي قشنگ خريدن. عيد 86 كلي با ماماني و بابايي رفتن گشتن و...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 21:45  توسط نسیم  |