خیلی وقته میخوام بیام اینجا از کارای بردیا بنویسم ولی خداییش وقت کم میارم همش. اول اینو بگم که ما قبل از عید خونمون رو عوض کردیم و الان از خونه ی خود خود خودمون دارم براتون مینویسم. دیگه فکر کنم همه میدونن که اسباب کشی با یه پسر بچه ی یکسال و نیمه یعنی چی؟!!! دیگه تا مرز جنون منو برد و آورد بردیا تو اسباب کشی. ولی تو این خونه خییلی راحت تره بردیا و صد البته من . بچم کلی برا خودش آقا شده . کلمات جدید یاد گرفته. وقتی بردیا حدودا یکسال و چهار ماهش بود من با تلاش زیاد تونستم از پوشک بگیرمش. اون موقع هنوز نمیتونست حرف بزنه و مثلا وقتی جیش داشت بدو بدو میومد پیش من و میگفت ماما اِِاِه!!!! و دستشو به خودش میگرفت و من سریع میرسوندمش دستشویی . پیپیش رو هم همینجوری میگفت و این روند حدودا تا یکماه ادامه داشت و دیگه تو خونمون از پمپرز و پوشک و اینا خبری نبود. خیلی خیلی خوشحال بودم از اینکه اینقدر سریع تونسته این کار رو یاد بگیره. تا اینکه یه موقعیت کاری دو هفته ای برا من پیش اومد و من تصمیم گرفتم اون دو هفته بردیا رو بذارم مهد. خلاصه چند روز قبل از اینکه کارم شروع بشه مدام میبردمش مهد تا عادت کنه ولی متاسفانه عادت که نکرد هیچ کلی هم اونجا گریه زاری و بد خلقی کرد به طوری که تا یک ساعت هق هق میکرد. منم دیگه اصرار نکردم و بعد از سه چهار نوبت که باهاش رفتم کلا بیخیال مهد بردنش شدم و تصمیم گرفتم بذارمش خونه ی مامانم برا دو هفته. ولی.......... اون چند روز مهد کار خودش رو کرد و استرسی که به بردیا تو اون چند روز وارد شد باعث شد که دوباره خودشو خیس کنه و روز از نو روزی از نو. الان خدا رو شکر دوباره داره عادت میکنه و جیشش رو میگه ولی من کلی سر این قضیه خودمو سرزنش کردم. الانم نمیدونم تاثیر اون روزاست یا چی که کلا با بچه ها میترسه تنها بمونه. وقتی مثلا میبرمش پارک یا جایی که بچه ها بازی میکنن اصلا تمایل نداره با بچه ها قاطی بشه و خودش تنهایی بازی میکنه و البته اینم بگم بیشتر به چیزایی توجه میکنه که بقیه توجه نمیکنن. مثلا دیروز بردیمش پارک و کلی بچه اونجا بازی میکردن پارکش از این خونه ها و سرسره های بادی(اسمشو نمیدونم!!!) داشت و بچه ها همش داشتن تو اینا بپر بپر میکردن. بعد بردیا خوبه چیکار کنه اون وسط؟؟؟ یا سنگا رو از زمین جمع میکرد میداد دست مردم یا کفشای بچه ها رو که در آورده بودن میاورد میداد به ما. یا میرفت تو صورت بزرگترا که یه گوشه بودن میخندید. کلا با آدم بزرگا رابطش بهتره. مثلا میره تو صورت مردم نگاه میکنه از نزدیک ها!!! بعد میخنده و اگه طرف مرد باشه میگه عمووووووو اگه زن باشه میگه عمههههه!!! همه هم براش ضعف میرن ولی من دوست دارم بیشتر با بچه ها باشه. چند روز پیش بابایی برده بودش تو پارکینگ تا با بچه ها بازی کنه( آخه اینجا تو ساختمون ما سه تا بچه ی دیگه هستن که البته از بردیا بزرگترن ) دیدم بعد از یه مدت اومدن بالا و بردیا کلی گریه میکرد .میگم چی شده بردیا در حالی که گریه میکرد میگفت:ماما!!! ماما!!!نی نی!!! نی نی!!! بعد همینجور که اینا رو میگفت با دست میزد تو صورت خودش یعنی: مامان نی نی زد تو صورتم!!!!!!!! بابایی هم گفت من ندیدم کاریش داشته باشن بچه ها ولی مثل اینکه نازش کردن یا محکم لپشو کشیدن ترسیده. خلاصه اینم از پسر ناز نازوی ما. لطفا اگه کسی تجربه ای در این زمینه داره منو راهنمایی کنه که چیکار کنم با بچه ها اخت بشه بردیا که واقعا هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم.
ولی از شیرین زبونیاش بگم که وقتی با ما کار داره به من میگه:مامانممممم !!! به باباشم میگه باباجییییی!!! اصلا نمیدونم اینا رو از کجا یاد گرفته. ما حتی به بارم جلوش نگفتیم باباجی!!!!!! اسم بیشتر چیزا رو به روش خودش میگه. من کاملا میفهمم چی میگه ولی بقیه معمولا متوجه نمیشن. روشش تو حرف زدن اینه که حرفای اول کلمه رو میگه مثلا: ما یعنی ماست. با یعنی بالش و ... البته مثلا ماشین رو هم میگه ما و اینجاست که من وارد میشم و میفهمم منظور بردیا از" ما "چیه؟؟؟!!! ماسته یا ماشینه. البته خوب کلی کلمه هم هست که کامل میگه. بعضیا رو هم از آخر میگه مثلا وار یعنی شلوار!!! ولی خوب کلا با حرف یا بی حرف منظورشو خوب میرسونه. برم ببینم میتونم عکس بذارم.


1- میتونه کلی کلمه بگه که بعضیاشونو فقط بعضیا میتونن بفهمن. ماما، بابا،آبوم(آب بده)،آب،به به(غذا)،دد،هبا(هوا)،علی،پو(توپ)،شی(شیر)،اَب(اسب)،عَلَ(علف)،مَ مَ(مرجان یا منصور)،نَ نَ(نسیم)، اِدِ(بده)،لَف(رفت)،نی(نیست)،پپو(پتو)،پپه(پشه)،عبو(عمو)،آپو(هاپو)،بَ(برگ)،بَبِه(بچه)، نــــِ نـــــِ(نی نی) وببه(بله)،نه،اَبَ( اکبر**) و ....
2- دیگه اونقدر قدش بلند شده که بتونه در همه ی اتاقها رو باز کنه و اونقدر زورش زیاد شده که هیچچچچچ پشتی و مانعی نتونه سر راهش قرار بگیره و اون رو از رسیدن به حموم و جاکفشی و انباری و سبد سیب زمینی و پیاز و ... باز بداره!!!!
3-دیگه اونقدر موقع بلند شدن از زمین بهش گفتین یا علی که الان وقتی میخواد از زمین بلند شه میگه علییییییی!!! ولی کاش فقط همین بود الان وقتی میخواد شما رو ببره جایی یا چیزی ازتون میخواد برا اینکه از جاتون بلند شین میاد انگشتتون رو میگیره و با تمام قدرت که کم هم نیست !!!!!!!میکشه و میگه علییییی!!! و شما چاره ای ندارین بجز اینکه بلند شین ببینین چی میخواد.
4اونقدر بزرگ شده که بفهمه برای بیرون رفتن احتیاج به ماشین هست و برای روشن شدن ماشین احتیاج به سویچ!!! پس اول با همون روش گفته شده در بند 3 میاد و شما رو از زمین بلند کرده و میبره پای جاکلیدی بعد از شما میخواد که سویچ ماشین رو بهش بدین و بعد از اون انگشت شما رو میگیره و میکشه به سمت حیاط و این یعنی شروع بدبختی!!!!!چون باید دد بره الان!!!
5-به لطف وجود کتابهایی با جلد و صفحات ضخیم علاقه ی عجیبی به کتاب پیدا کرده و کلی چیز جدید یاد گرفته. الان کلی از عکسای توی کتاباشو میشناسه و صدا و شکل خیلی از حیوانات رو هم یاد گرفته.ازجمله شکل سیب و برگ و شیر و خرس و اسب و میمون و جوجو و هاپو و الاغ و گاو و ببعی و ... رو میشناسه و صدای پیشی و جوجو و گاو وببعی و هاپو و الاغ رو هم یاد گرفته.
6-اونقدر شعر بلد هست که بتونه شعر نصفه نیمه ی شما رو کامل کنه!!! (توضیح:بردیا قرمز و شما مشکی هستید) مثلا:عمو زنجیرباف....ببه(بله)!!! زنجیر منو بافتی.....ببه!!!......پشت کوه انداختی.......ببه!!!.......البته اگه حوصله نداشته باشه وقتی میگین زنجیر منو بافتی میگه نه!!! یا مثلا تاب تاب.....عَبس(عباسی)!!! یا آلیسا آلیسا جینگیل آلیسا.....هییییی!!! یا حسنی میای بریم حموم؟ .......نـــــه نــــه(نه نمیام )!!!... سرتو میخوای اصلاح کنی؟......نــــه نـــــه(نه نمیخوام)!!!یا ببعی میگه؟.....بع بع!!!...دنبه داری؟....نه نه!!!....پس چرا میگی؟.....بع بع!!! و یا ......
7-اونقدر اجتماعی هست که هر جا یه نی نی ببینه بگه نـــِ نـــــِ و سریع بره سمتش و سعی کنه باهاش بازی کنه. یا هر جا که یه آقا ببینه بگه عبووووو و سریع بره سمتش و اونقدر دور و برش راه بره و نگاش کنه و بهش بگه عبو عبو(عمو) تا اون طرف خجالت بکشه جوابشو نده و بالاخره از رو ببره طرفو!!! البته ابن مورد در برابر عموهای کاملا غریبه ای اتفاق میوفته که تو پارک و کوچه و خیابون باهاشون طرف میشه.خانوم ها هم همه از دم عمه هستن براش!!!
8- اونقدر بزرگ شده که وقتی جیش داره بیاد سمت من و در حالی که خودش رو سفت گرفته و شاید چند قطره ای هم جیش کرده تو شلوارش با یه حالت خاص و خیلی مظلومانه بگه:ماما ماما!!!!جیس جیس!!! آره اونقدر بزرگ شده که در طول روز پوشک نمیشه و جیش و پیپیش رو اعلام میکنه و خیلی کم خودش رو خیس میکنه.
9-اونقدر پانتو...میم بلده که منظورش رو با ایما و اشاره بهمون میفهمونه.
10-اونقدر بزرگ شده که بتونم تو کارای خونه روش حساب کنم!!!مثلا هر چی بخوام میگم بردیا برام فلان چیز رو بیار تو سه سوت اون چیز دستمه.یا موقع پهن کردن سفره عاشق اینه که بدوه تو آشپزخونه و تند تند از دست من قاشق و بشقاب بگیره و ببره بذاره سر سفره. وقتی غذاش رو خورد ظرفش رو میبره میندازه تو ظرفشویی.اگه لباسش کثیف باشه میندازه تو حموم. اگه آشغال هم پیدا کنه میاد میگه آَده(آخه) و بعد که تاییدش کردیم میبره میندازه تو سینک.
11- اونقدر احساس استقلال میکنه که دوست داره خودش تنهایی غذا بخوره.خوب اینم راه خوبیه تا در حالی که خودش با قاشقش مشغول خوردنه منم با یه قاشق دیگه غذا بدم بهش. البته اونقدر بعدش کثیف کاری و ریخت و پاش داره که نگو
ولی به خوردنش میارزه!!!
12-خلاصه اونقدر شیرین و دوست داشتنی هست که از بودن باهاش سیر نمیشین. درست عین اینه که یه آدم کوچولو تو خونه دارین.یه چیزی که همه ی ما تو بچگی آرزوشو داشتیم.
**وقتی میگم بردیا الله و .........میگه:اَبَ. یا وقتی اذان یا نماز از تلویزیون پخش میشه بعد از هر الله میگه اَبَ.
برديا تازگيا خيلي خيلي بامزه شده.بعضي وقتا به بابایی مهربون ميگم ديگه الان وقتشه كه بزنمش. حالا نزنم كي بزنم؟
من وان حمومش رو كه باد كرديم براش گذاشتم تو هال و همه ي اسباب بازياشو ريختم توش.خيلي وقتا ميره ميشينه توش بازي ميكنه. خلاصه ديشب اومده سر جغجغه ي بچگيش رو كه دستش جدا ميشه آورده و به من ميده.ميگم چيه مامان؟به وانش اشاره ميكنه و ميگه اااااااا. بعد دستم رو كشيده برده كنار وانش.منم فهميدم كه پايه ي جغجغه رو ميخواد گفتم بيا بگرديم پيداش كنيم.پايه يه جايي بود كه برديا نميديد.من پيداش كردم و بعد خودم با اينكه ديده بودمش خودمو زدم به نديدن و هي بين اسباب بازيا گشتم.برديا تا ديدش شيرجه زد روش و برش داشت و دادش دستم.بعد منتظر شده تا براش نصبش كنم.وايييييييي ميكشمش.
اعضاي بدنش رو تقريبا كامل بلده.
صداي حيوونا رو به سختي تكرار ميكنه يعني تا دلش نخواد صداي جديدي رو ياد نميگيره بچم.و تا الان فقط جوجو و هاپو و ببعي رو بلده.گاو رو هم گاهي ميگه.
لباساشو ميشناسه كدوم شلواره كدوم جورابه و ...........يعني از بين لباساش ميگم برديا جورابتو بده جوراب رو پيدا ميكنه ميده بهم.
كلماتي رو كه ميگيم خيلي بامزه بعضياش رو تكرار ميكنه.
چند روزيه همش ميگه ماما.قبلا هم ميگفت ولي نه اينقدر زياد.
بده رو ميگه اِده!! وقتي چيزي بخواد همش تند تند و پشت هم ميگه اده اده............ تا نگيره ول نميكنه.
ميگم برديا كنترلا رو بيار برام ميره ميگرده تا پيدا كنه بعد مياره ميده بهم.
به آب ميگه آبووووووووم.يعني در حد سوراخ شده مغز من اينو تكرار ميكنه تا بهش آب بدم.
اگه چيز داغي ببينه از 2-3 متري من نميدونم از كجا ميفهمه داغه؟؟؟؟؟؟؟با اينكه بار اوله اونو ميبينه اينجور ميكنه: لبا غنچه.مماخ چين چيني.فوفو فوفو...... بعد انگشت اشارشو به علامت نه تكون ميده يعني دست نزنيم.
يعني رقاصصصصصصصصصصصصصص.با هر چي ميرقصه.بشكن و دست هم ميزنه.يعني مجلس گرم كنه اساسيههه. همونطور كه داره راه ميره تند تند دست ميزنه و رو نوك پاش راه ميره و بلند ميخنده.بعدش ميرقصه.
آهنگ پارميدا رو خيلي دوست داره.اونو با گوشيم براش ميذارم.گوشيمو مياره ميگه اااااا.اين يعني آهنگ بذار.ميگم مامان برات پارميدا بذارم برقصي.؟ديگه شروع ميكنه قر دادن و با دهنش آهنگ زدن تا من براش آهنگو بذارم.
چاي رو هم از 100 متري ميبينه ميگه فوفو فوفو.......
در ميزنه ميگم كيه ميگه:مَ مَ اين يعني منم.
كلاغ پر و اتل متل و لي لي حوضه و دنبال بازي و قايم باشك خيلي دوست داره.جديدا من ميگم برديا بپر بالا بريم.بدوبدومياد دستاشو حلقه ميكنه دور گردنم پاهاشم جمع ميكنه من بهش كولي بدم!!!!!!!! دنبال بازي هم اينه كه باباش يه گوشه ميشينه يه جوري يعني برديا رو نميبينه و حواسش نيست.بعد برديا رو ميگم برو بابا رو جيز كن.ميره نزديك باباش.بعد انگشت اشارشو ميزنه بهش و ميگه جيييييييييييززززززززززز!بعد باباش برميگرده نگاش ميكنه و برديا در ميره.ميدوه بغل من.اينقدر اين بازيو دوست داره كه نگو.يا بابايي قايم ميشه برديا ميره تو خونه ميگرده پيداش ميكنه.همين كه ديدش در ميره بابايي هم دنبالش ميكنه بعد برديا ميپره بغلم.و قاه قاه قاه ميخنده. دیگه اینکه بابایی بالاخره به آرزوی دیرینه اش رسید و بردیا جیگر ما یه پایی به توپ زدند و علاقه ای به فوتبال نشون دادن. توپ رو شوت میکنه و برا خودش دست میزنه و بلند بلند میخنده قربونش بشم من.
تا ميگم جيش داري؟ جلوی شلوارش
رو ميگيره.اگه هم جيش كنه همونطور كه جلوي شلوارش رو گرفته تو دستش و ميكشه مياد پيشم و ميگه اااااااااا تا من ببرم بشورمش. وقتي هم پو پو ميكنه ميزنه رو پشتش.وقتي جيش ميكنه ميگم بريم حموم ؟؟؟؟؟؟تندي ميره در حموم ميايسته و ميگه حمومممممممم.تا من برم بشورمش.
عمو و هاپو و حموم و آب رو خيلي شبيه به هم ميگه.هرمردي تو تي وي عمويه بردياست. به همه ميگه عمو.
تازه موهاشو شونه ميزنه بيا به ديدن.ميگم برديا موهاتو شونه كن ميره برس رو برميداره شونه ميزنه.
ساعت و تلويزيون و پنكه و تاب تاب و بخاری و چند تا چيز دیگه از وسايل خونه رو ميشناسه و اگه بپرسم با انگشت نشون ميده.
اسباب بازياشم بلده وقتي ميگم برو مثلا موتور يا ماشينتويا...... بيار ميدوه ميره از تو وان پيدا ميكنه مياره.
خلاصه خیلی خیلی شیرین شده ماشاا... .ایشاا... همیشه همه ی بچه ها سلامت باشن.
بعد از حدود دوماه اومدم یکم از کارای بردیا خان بنویسم. البته اگه این ذهن آلزایمر گرفتم یاری کنه.
بردیا تقریبا از روز تولدش به اینور کم کمک شروع به راه رفتن کرده.الان دیگه کارش از راه رفتن گذشته و تقریبا میدوه.ماشاا… تمام روز اگه بیدار باشه در حال راه رفتنه.از این اتاق به اون اتاق.فقط راه میره.نمیدونم اون پاهای کپلیش خسته نمیشن؟!دیگه فک کرده یاد گرفته همش باید راه بره!!!تازه دستاشم میذاره پشتش و شکمشو میده جلو بعضی وقتا.عین این حاجی بازاریا میشه.
اگه چیزی بخواد با اشاره بهمون میفهمونه. چند روز پیش من تو هال دراز کشیده بودم بردیا هم تو اتاق پذیرایی بود. اومد و با ایما و اشاره و حرفایی که فقط خودش میفهمید بهم حالی کرد برم دنبالش. منم دنبالش راه افتادم.چند قدم میرفت و پشتش رو نگاه میکرد تا مطمئن بشه من هنوز دنبالشم.تا به مقصد رسیدیم!!! بعد با دست به میز کامپیوتر اشاره میکرد و بالاخره بهم فهموند که میخواد کلیدای کشو رو دربیاره ولی زورش نمیرسه.منم براش درآوردم.ازم گرفت و رفت.وایییییی میخواستم خودکشی کنم از شادی.
راحت از تخت خودش میاد تو تخت ما بعد از اون میاد پایین. اولا من خیلی میترسیدم ولی الان دیگه کاریش ندارم.حتی امروز صبح خواب بود یدفعه دیدم صداش میاد بدو رفتم سمت اتاق خواب که اگه بیدار شده بگیرمش از رو تخت نیوفته پایین.آخه وقتی خوابالوده تعادل نداره !!!خوبه در حال چه کاری دستگیرش کنم؟؟؟؟؟؟؟؟ خودش از تخت اومده بود پایین و یه گوشه نشسته بود و داشت بازی میکرد و با خودش حرف میزد. بازم میخواستم خودکشی کنم.
دیگه اینکه یه رقاص حرفه ای شده پدر صلواتی!!! با هر آهنگی که باشه میرقصه اونم به این شکل.اول بلند میشه.دستاشو میبره بالا سرش و به حالت نانای !!!!میچرخونه.بعد یه پاشو محکم میکوبه زمین و همزمان همه ی هیکلشم بالا پایین میکنه تازه سرشم تکون میده با آهنگ.تازگیا یاد گرفته بشکن میزنه.بیشتر با انگشت شصت و اشاره.در این حالت خیلی خوردنی میشه.
از حرف زدنشم بگم تا یادم نرفته.کلمه ی آب رو به سلامتی یاد گرفته چند وقتیه!!!! تا قبل از این اگه آب میخواست میرفت جلوی کلمن و با انگشت اشاره میکرد بهش و میگفت اِاِ. ولی الان هم اشاره میکنه هم میگه آبو.همینطور یه ریز میگه آبو تا من بهش آب بدم.مهلت نمیده.اینم مثل راه رفتنش شده فکر کرده حالا که یاد گرفته همش باید آب یا به قول خودش آبو بخوره.یه لقمه غذا میخوره یه عالمه آبو!!!!!!!!صدای حیوانات رو هم دوتاشو یاد گرفته.میگم بردیا جوجو میگه؟؟؟؟؟؟؟بردیا:جیک و جیک و جیک.ببعی میگه؟؟؟؟؟؟؟بردیا:بَ بَ بَ.اگر براش داستان یا شعر بخونم که توش جوجو داشته باشه وقتی به کلمه ی جوجو میرسم میگه جیک و جیک و جیک.میگم بردیا بریم کجا؟میگه :دَ دَ.البته خیلی کشیده میگه.غذا هم که ببینه دستمه دارم براش حاضر میکنم میاد دنبالم و همش میگه به به!!
وقتی میگیم بردیا پنکه کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟با انگشت تپلیش به پنکه اشاره میکنه و میگه: م ِ .یا بردیا تاب تابت کو؟؟؟ بازم به تابش اشاره میکنه و میگه م ِ. کلا از این م ِ خیلی استفاده میکنه. باباش رو هم اینجوری نشون میده.اگه باشه بهش اشاره میکنه میگه م ِ.اگرم نباشه میگرده تو خونه دنبالش و بعد دست خالی برمیگرده و دستای کپلشو به علامت نیست به اطراف باز میکنه.
واییییی وقتی میخواد شیر بخوره...... قبلا یه صدای گریه ی مخصوص داشت که اگه بهش دیر میرسیدم تبدیل میشد به سرفه.البته اینا فیلمش بود که به شیر برسه.الان اگه کسی بهش بگه بردیا می می میخوای همون کار رو میکنه. البته خیلیا برا اینکه منو اذیت کنن و من مجبور بشم بردیا رو شیر بدم اینو بهش میگن.از جمله بابایی........ولی الان میره یه بالش و کشون کشون میاره میذاره زمین وبعد خودش میخوابه روش.بعد با دستش میزنه رو اون جایی که من باید بخوابم کنارش و اینجوری نشون میده می می میخواد.وایییییی خیلی این کارش بامزس.
بازم میام مینویسم.اینا مشتی بود نمونه خروار.
با عرض پوزش من بازم عکس نمیتونم بذارم چون هنوز دوربین و کامپیوتر درست نشدن.در اولین فرصت عکس هم میذارم.
86/6/31
دهم ماه رمضون بود. بجز من و بابایی ،عمه جون و انیس جون(دختر عمه جون) هم پیش ما بودن. دو سه روزی بود که از تهران اومده بودن تا موقع بدنیا اومدن تو گلم کنارمون باشن.صبح ساعت ۳۰/۵ بود حدودا که بیدار شدیم. بابایی و عمه جون روزه بودن. دکتر به من گفته بود چیزی نخورم قبل از عمل. بابایی گفت گشنته؟گفتم آره.گفت بیا یه شیر موز بخور. گفتم:دکتر گفته چیزی نخورم. بعد با خودم گفتم شیر موز که چیزی نیست!!!!!! منظورش غذا بوده. خلاصه همشو خوردم و دل بابایی شاد شد. ساعت ۷دم در بیمارستان بودیم هر ۴ تامون. مامان جون و باباجونو خاله ها و دایی علی هم اومدن در بیمارستان و با هم رفتیم تو. چون مامان جون خودش اونجا کار میکرد همه مارو میشناختن و مشکلی نبود. خلاصه رفتیم بالاو من که کلی برنامه داشتم تا از بابایی خداحافظی کنم یهو دیدم بابایی نیست. فهمیدم ای دل غافل. اونا رو پشت در نگه داشتن و نمیذارن بیان تو. خلاصه آقایون بیرون موندن ومن با ۸ تا همراه!!!!!!! رفتم تو بخش. دیگه همش غصه میخوردم که چرا بابایی رو ندیدم وقت خداحافظی.با خودم گفتم حتما میبینمش قبل از عمل ولی ندیدمش دیگه. وایییییی وقتی فهمیدن من شیر موز خوردم میخواستن سرمو بکنن. هی میگفتن چرا خوردی و من متعجب بودم که مگه اون چقدر بود؟؟؟؟؟ خلاصه با چشمای خیس از همه خداحافظی کردم و رفتم برا عمل. قرار بود دکتر بیهوشی تصمیم بگیره که عمل بشم یا نه.گفتن شاید ظهری عملت کنیم تا معدت خالی بشه. خلاصه یه ریزه هم استرس نداشتم. رفتم تو اتاق عمل و نشستم رو تخت. هر کی رد میشد میگفت تو دختر خانوم فلانی هستی؟ چرا شیر موز خوردی؟؟؟دیگه دکتر اومد و صدای قلب تو گلم رو گوش داد و بعد دکتر بیهوشی اومد و ازم چند تا سوال پرسید و گفت میخوای بیحسی موضعی بشی؟؟؟؟ منم گفتم نههههههه!!! آخه میترسیدم. دیگه یهو دیدم همه چی داره کمرنگ میشه.اااااااا پس چی شد؟ چرا من دارم بیهوش میشم انگار .اینا که گفتن عملت نمیکنیم.خلاصه یهو چشامو باز کردم ساعت حدود ۳۰/۹ بود. خیلی خوابم میومد تو اون حالت خواب و بیداری مامانم رو دیدم که اومده بود بالا سرم. ازش حال تو رو پرسیدم گفت عالیه. خوبه خوبه. همش چشام میرفت رو هم و وقتی باز میکردم ساعت روبرومو میدیدم. فکر میکردم خیلی خوابیدم ولی از رو ساعت همش۱۰ دقیقه بود. فکر کنم از همه ی پرستارا حال تو رو پرسیدم در حالی که خودم خیلی درد داشتم. خلاصه دیگه کم کم هوشیاریم بیشتر شد و گفتن دارن میبرنم بخش. یعنی تو چه شکلی بودی؟ خوب معلومه دیگه کپیه بابایی.خودم تو سونوی سه بعدی دیده بودمت. همه میگفتن کپیه باباشه .خلاصه با مامان جون داشتم میرفتم سمت بخش.حال بابایی رو پرسیدم. حتما خیلی نگرانمون بود. مامان گفت پشت دره. الان میبینیش. با خودم گفتم یعنی پسرشو دیده تا الان؟؟ در باز شد و من تو یه جمعیت بابایی رو دیدم که با نگاه نگران منتظرمه. هنوز خوب هوش نبودم.مثل یه رویا بود. رسیدم بهش و فقط همدیگه رو نگاه میکردیم و اون دستمو گرفته بود و با تختم حرکت میکرد. همه میگفتن بابا یه چیزی بگین .این چه جورشه ولی نگاه بهترین حرف بود. خلاصه تا در بخش باهام بود. گفتن دیگه اینجا نمیتونه بیاد. دلم ریخت که یدفعه صدای یکی از پرستارا اومد که عیب نداره. بذارید بیاد. تو اتاقش کسی نیست. داشتم بال در میاوردم دوست داشتم برم اون پرستاره رو بوس کنم. خلاصه هنوز نمیدونستم چه شکلی هستی.اولین کسی که در مورد قیافت باهام حرف زد انیس جون بود که گفت نسیم کپیه خودته!!!! خیلی تعجب کردم آخه من تو رو شکل بابایی تصور کرده بودم.یعنی همه با دیدن عکس سونوت میگفتن کپیه باباشه! همه تو اتاق بودیم که تو رو آوردن. مامان جون دادت بغل بابایی اونم بدون اینکه نگاه کنه آوردت پیش من. گفتم: منصور خوشگله؟ گفت نمیدونم ندیدمش!!!تازه یاد قولش افتادم که گفت تا تو نبینیش منم نمیبینمش. چطور تونسته بود صبر کنه.خلاصه با اینکه همیشه از بغل کردن بچه ها میترسید تو رو بغل کرد و آورد بهم نشون داد.و خودشم نگات کرد. همش میگفت نسیم ببین چه خوشگله و من حال حرف زدن نداشتم. خیلی خوابم میومد.و تو عین فرشته ها بودی. خوشگل خوشگل. یه پسر سفید پر مو. همیشه فکر میکردم کچلی ولی تو از منم بیشتر مو داشتی!!! ناخن هات بلند بلند بود و کپیه دستای بابایی. و تو، توی اون حال خندیدی. وای خدای من لپات چال میشد. خیلی دوستت داشتم. خیلی زیاد .الان که یکسال از اون روز میگذره روز بروز بیشتر دوستت دارم. بردیا ممنونم که به زندگیه من و بابایی اومدی و ما رو خوشبخت تر از قبل کردی.دوستت داریم بیشتر از دیروز کمتر از فردا.


من الان یه مامان ذوق مرگ شده از کارهای بردیا هستم.فداش بشم روز به روز داره بزرگتر میشه و حرکاتش کاملتر میشه. کلی کارای جدید میکنه که من تا میام یه جا بنویسم یادم میره! ولی خوب الان سعی میکنم که کاراشو یادم بیاد و بنویسم. برا همین از آخرین کارش که دیشب انجام داد شروع میکنم.
دیشب برا شام خونه ی مامانم بودیم. بردیا همونطور که کنار باباش ایستاده بود سه چهار قدم تنهایی راه رفت و از بس ما ذوق کرده بودیم و دادو هوار کردیم اونم شوکه شده بود و میخندید. البته چند وقتی میشه که خودش گاهی از زمین بدون کمک بلند میشه. ولی اولین بار بود که این همه! قدم برداشت. من با خودم فکر کردم که اگه راه بره که من خودمو میکشم! خودشم میدونه که از زمین بلند شدن و راه رفتن کار تازه ای هست و ما خوشحال میشیم. یه روز که من تو آشپزخونه مشغول کارا بودم بردیا هم داشت بازی میکرد ، یه هو دیدم داره داد میزنه. من رومو بر نگردوندم. بازم داد زد. معمولا وقتی خوشحاله از این دادها میزنه. دیگه اینبار برگشتم میبینم تنهایی از زمین بلند شده و مشتهاشو هم گره کرده داره داد میزنه یعنی منو ببین!! بعد که دیدمش خودشم میخنده.از دیروز یه دستشو که میگیرم راحت راه میره.قبلا باید دو دستشو میگرفتیم.
کار بعدیش، که من خیلی از این یکی میترسم، اینه که یاد گرفته از تخت ما بالا میره. یه روز باباش رفته بود رو تخت روزنامه بخونه! از دست بردیا ،منم تو آشپزخونه بودم دیدم صدای بابایی دراومد. رفتم میبینم بردیا رو تخت نشسته و یه لبخند پیروزمندانه هم رولبشه که یعنی تختو فتح کردم.از همه چی میخواد بالا بکشه. یه پشتی گذاشتم تو مسیرش که نره تو حیاط خلوت، حالا پشتیه هم هم قد خودشه، اومدم میبینم دستاشو گرفته به پشتی و تا نصفش بالا رفته .یه بارم یه سبد دادم دستش تا بازی کنه بذاره من به کارام برسم خوبه چیکارش کنه؟ اومدم میبینم گذاشته زیر پاش رفته بالا تا دستش برسه از رو کابینت چیزی برداره!!!!!
دیگه اینکه بازی اتل متل رو خیلی دوست داره و وقتی میگم بردیا "اتل متل توتوله" تند تند میزنه روپاش.
هنوز هم عاشق کنترل تلویزیون و هر کنترل دیگه ای هستش. در راستای همین عشقش الان کنترل ما دکمه ی" میوت" نداره!نفهمیدیم کِی کندش.فقط یه بار که با عجله میخواستم صدای تلویزیونو قطع کنم هر کار کردم نشد. حالا که دقت مردم میبینم یه همچین دکمه ای اصلا رو کنترل ما وجود خارجی نداره!!
دیگه اینکه خیلی خوب تقلید میکنه. یعنی هر صدایی که با دهنمون در میاریم اونم عینا همون صدا رو در میاره. مثلا با دهنش صدای تق تق در میاره.
در مورد حرف زدن هم از اونجا که هم شکمو و هم ددری تشریف دارن کلمات دد و به به رو خیلی بجا و درست تلفظ میکنن!تا ظرف غذاشو دستم میبینه راه میفته دنبالم و هی میگه به به.البته خیلی کشیده اینو میگه. به محض اینکه من یا باباش هم لباس بیرون تنمون کنیم یا یه نفر بیاد خونمون بخواد بره و لباس بپوشه پشت سر هم هی میگه دد.البته اینم خیلی کشیده بخونید.بابا رو هم میگه .
وقتی نشسته و براش آهنگ تاب تاب عباسی رو میخونیم شروع میکنه سر جاش تاب تاب خوردن.خودشم یه چیزای نامفهومی میخونه با ما.البته تقریبا آهنگشو میزنه.
باهم توپ بازی میکنیم و من بیشتر از اون ذوق میکنم. من براش قل میدم. اونم برام پرت میکنه!
عاشق تلویزیونه و از همه بیشتر عاشق آگهی های بازرگانی و اخبار ورزشیه. تمام مدت اخبارو میشینه کنار باباش و با عشششق تماشا میکنه ! هر چند من دوست ندارم زیاد تلویزیون تماشا کنه ولی حتی اگه از جلو تلویزیون برش داریم همونجور نگاش به صفحه ی تی وی میمونه .یا اگه بیایم جلوش اونم سرشو کج میکنه تا یه جوری تلویزیون رو ببینه.
بردیا جیگرم یه کار خوشگل دیگه هم میکنه که بوس کردنه. دیگه کم کمک داره گاز جای خودشو به بوس میده.خیلی سخته که بهش اعتماد کنیم برا بوس کردن. چون بعضی وقتا از خوشحالی همراه بوس یه گاز گنده هم میگیره.
دیگه اینکه بای بای هم هر وقت خودش دلش بخواد میکنه.
یه سی دس آهنگ داشت که از بچگی براش میذاشتم. اولش اینجوری شروع میشه:" نی نی کوچولو گلپسره..............الان درست یه سال داره" کافیه من همین یه بیت رو بخونم اونوقت بردیا کجاست؟آفرین.چهار زانو نشسته پای کامپیوتر و زل زده به مانیتور.چون همیشه آهنگشو از کامپیوتر شنیده، میره اونجا تا برم براش بذارم. وقتی هم آهنگ شروع میشه تا آخرش میرقصه و دست میزنه.
بابام رو از همه بیشتر دوست داره(بیا بچه بزرگ کن!) یعنی اگه بابام باشه عمرا بغل کسی بره. حتی ما!بابام هم خیلی دوستش داره. شبا زنگ میزنه با بردیا حرف میزنه! یعنی مکالمه اینجوره: "الو سلام.بردیا خوبه؟بیداره؟گوشیو بهش بده!!" بابا جونم ممنونم که اینهمه حال منو همسرم رو هم میپرسی!واقعا ذوقمرگیم از اینهمه توجه!!
حمام رو هم خیلی خیلی دوست داره.عاشق آب بازیه.
معمولا همه غذایی رو هم میخوره و اصلا بد غذا نیست. مگه مریض باشه یا سیر باشه. اگه سیر باشه عمرا غذا تو دهنش نگه داره. فقط میگه:پوووووووووف! اونوقت سرو صورت من دیدنیه.اوایل تخم مرغش رو خوب مبخورد.ولی دیگه الان آبپز نمیخوره. منم براش با کره نیمرو درست میکنم اونو دوست داره. غذای نونی هم زیاد دوست داره.مثلا آبگوشت!!
همچنان دوربین من قاط زده و عکسا رو تو خودش نگه داشته و نمیده تو کامپیوتر. نمیدونم چشه؟وقت هم نمیشه ببریم نمایندگی. هنوز عکسای سفرمون روش مونده هر کار میکنم به کامپیوتر وصل نمیشه.برا همین فعلا عکس جدید ندارم. ایشاا... بار بعد که میام با عکس میام.
بالاخره بعد از این همه مدت طلسم مسافرت رفتن ما هم شکسته شد. آخه از بس مامانم میگفت نباید بچه ی کوچیکو ببری مسافرت و مریض میشه و اینا دیگه ما هم قیدشو زده بودیم تا اینکه بالاخره یه موقعیت جور شد و ما هم مسافر شدیم. کجا؟ خوب میگم الان. "*بیشه* ی پور*ان". راستش کلی از دوستای بابایی اونجا رفته بودن و خیلی خیلی تعریف میدادن. ما هم چون با بچه ی کوچیک داشتیم میرفتیم اونجا کلی پرس و جو کردیم و مطمین شدیم که همه چی امن و امانه!
خلاصه مامان اینا هم باهامون اومدن و همه با ماشین بابام حرکت کردیم. 5 ساعت تو راه بودیم.
بس که تعریف شنیده بودیم دیگه همش منتظر بودیم یه تیکه از بهشتو ببینیم. تازه فکر میکردیم اونجا کلی امکانات در انتظارمونه. خلاصه ساعت 2 ظهر خسته و کوفته رسیدیم اونجا. چون ما از طرف اداره ی بابایی میرفتیم جامون مشخص بود. بهمون یه کلبه یا به قول خودشون یه *پلاژ* دادن . کلبه تلوزیون و یخچال و همه چی داشت. فقط دستشویی و حمام نداشت!
و این برا ما فاجعه بود. باید یکی دو دقیقه میرفتیم تا به دستشویی و حمام برسیم. خلاصه هنوز کل وسایلو جابجا نکرده بودیم که مثل چی از اومدنمون پشیمون شدیم.
خلاصه تند تند یه غذا برا بردیا و خودمون آماده کردیم و خوردیم. هممون مطمین بودیم که حداکثر تا فردا برمیگردیم.روزی که رسیده بودیم سه شنبه بود و ما تا جمعه کلبه رو داشتیم ولی تصمیم بر این شد که اگه تا عصر سه شنبه بر نگشتیم! چهار شنبه صبح زود برگردیم.اونجا خیلی خوشگل بود ها. ولی با رویحه ی ما و مخصوصا خواهرام سازگار نبود اصلا. ما انتظار داریم مسافرت که میریم یه جا عین خونه ی خودمون باشه.اصلا بذارید یکم اونجا رو توصیف کنم. با ماشین که از یه جاده ی کوهستانیه خطرناک رد میشدیم میرسیدیم به یه جاده ی خاکی که اطرافش روستا بود. هواش و مناظرش عالی بود. ماشینها همه کنار ریل قطار پارک میشد و مرتب قطار از اونجا رد میشد. بعد یه در ورودی بود که از اونجا وارد محیط کلبه ها میشدیم. باید کلی پله پایین میرفتیم تا به کلبه ها برسیم. منطقه ای که کلبه ها توش بود تماما حصار داشت و پر از درختای بلند بود. تمام منطقه پر بود از جویهای کوچیکی که از یه جوی بزرگ سرچشمه میگرفت و آبی که توی اون جویها بود از کوه میومد فک کنم.از کنار هر کلبه یه جوی آب رد میشد و تعداد کلبه ها هم زیا د بود.خلاصه منظره خیلی خوشگل و رمانتیکی بود.
ولی ما بس که اون اول تو ذوقمون خورد هیچکدوم از اون زیبایی ها رو نمیدیدیم و فقط بدیاش به چشممون اومد.
دیگه عصر شده بود و من و بابایی تصمیم گرفتیم که بریم و آبشار معروف اونجا رو ببینیم. هر چی به بقیه اصرار کردیم با ما نیومدن از بس دپرس بودن. دیگه ما هم بردیا رو گذاشتیم و رفتیم. تو مسیر از چند نفر پرسیدیم و دستگیرمون شد که اونجا چند تا آبشار داره.ولی ما فوقش میتونستیم یکیش رو ببینیم. برا همین آدرس یکیش رو گرفتیم و حرکت کردیم.حدود نیم ساعت تا 45 دقیقه پیاده روی کردیم تا به آبشار رسیدیم. از دور دورا صدای آبشار میومد و من فقط این صدا رو تو فیلما شنیده بودم. برا توصیف اون منطقه فقط میتونم بگم که تا الان جایی به اون زیبایی ندیده بودم تو عمرم!
اونجا به قدری زیبا بود که ما اصلا دلمون نمیومد که یه لحظه ازش چشم برداریم.دیدن اون صحنه و منظره به تمام سختی که از صبح کشیده بودیم میارزید. به جرات میتونم بگم که اگه من و بابایی تنهایی اومده بودیم اصلا برنمیگشتیم. ولی خوب دیگه ما تنها نبودیم و از همه سخت تر بردیا بود که اونجا راحت نبود. هر چی زنگ زدیم به بقیه که بیان اونجا یا بریم بیاریمشون اونام آبشارو ببینن فایده نداشت. خلاصه چون داشت هوا تاریک میشد مجبور شدیم برگردیم بالا. کلی از اونجا فیلم گرفتیم ولی هیچ فیلمی به قشنگیه خود اونجا نمیشه. باید از کوه پایین میرفتیم تا به اونجا برسیم. یه جایی که فقط صدای آب میومد. یه جایی بود که هواش عین بهشت خنک خنک بود و قطره های آب فضا رو پر کرده بود و رو سر و صورتمون میریخت.خلاصه به زور منو بابایی از اونجا دل کندیم و برگشتیم بالا. دیگه از اومدن پشیمون نبودیم چون بهشت رو اون پایین دیده بودیم.ولی بقیه اصرار داشتن برگردیم. این شد که صبح زود حرکت کردیم. البته برا بردیا همچین جایی خوب نبود. اولا تو ماشین آخریاش حوصلش سر رفته بود و عقب رو پای ما چهار دست و پا میکرد! اونجا هم همش میخواست ولش کنیم رو زمین چهار دست و پا بره که این نمیشد اصلا. تمام مدت بغلمون بود اونجا. من حتی براش از اینجا آب برده بودم با خودم که یه وقت اصطلاحا آب به آب نشه و خدا رو شکر هم طوریش نشد.
راستی اینو نگفتم که بردیا قبل از رفتنمون یکم سرما خورده بود. اولین باری که سرما خورد هنوز یه ماهش نبود و اینم بار دومش بود. خلاصه منم زود بردمش دکتر و خدا رو شکر سریع خوب شد.ببخشید زیادی طولانی شد.
میخواستم از کارای بردیا بنویسم ولی دیگه میذارم برا بعد.
روز پدر مبارک.
منصور جان دوست داشتم امسال حسابی غافلگیرت کنم . آخه امسال
اولین سالیه که پدر شدی. یعنی این اولین روز پدری هست که تو بابا
شدی و این خیلی مهمه. ولی هرچی فکر کردم کار خاص و جدیدی به
ذهنم نرسید. با خودم گفتم که کمی اینجا برات بنویسم.
منصورم! هیچ وقت اون لحظه ی قشنگی که بردیا رو نشونت دادن فراموشم
نمیشه. یادم نمیره که چقدر از بغل کردن نوزاد ها میترسیدی ولی تو اونروز
بردیا رو بغل کردی و آوردی به من نشون دادی و گفتی : اول تو ببینش.
چون به من قول داده بودی که تا من ندیدمش تو نبینیش. اون لحظه هر دو
با هم بهش نگاه کردیم و خندیدیم.
اون چند روز اول بعد از بدنیا اومدن بردیا، که خونه ی مامان بودم، رو فراموش
نمیکنم که خسته از سر کار میومدی اونجا تا من و بردیا رو ببینی و تا
آخرای شب پیشمون میموندی با اینکه خسته بودی و به استراحت احتیاج
داشتی.
اون شبایی رو فراموش نمیکنم که پا بپای من بیدار مینشستی تا این
وروجک رو با هم ساکت کنیم و بخوابونیم یا اینکه خودت تنهایی ساکتش
میکردی تا من بتونم یه چرت کوتاه بخوابم. یادم نمیره که چقدر بردیا تو بغل
تو راحت و آروم بود و البته هنوزم هست و پیش من اونجور راحت نبود و
نیست.اون فسقلی هم تونسته بود عشق و محبت رو از آغوش گرمت
حس کنه . اونم فهمیده بود که اونجا براش امن ترین جای دنیاست.
چقدر هر دو سختی کشیدیم تا بردیا بزرگتر شد،و تو از من بیشتر سختی
کشیدی. چون باید خسته میرفتی سر کار و خسته تر بر میگشتی و به
امید ساعتی خوابیدن میومدی خونه ولی باز هم از خواب خبری نبود و
همش ونگ ونگ بردیا بود و تو این شلوغی تو باید درس هم میخوندی .وای
که چه کار سختی!
چقدر از اینکه بردیا کار جدیدی یاد میگیره هر دو خوشحال میشیم. یادته
چقدر از بابا گفتنش خوشحال شدیم؟!
میدونم تو هم میتونستی مثل خیلی از مردای دیگه وقتتو با دوستات
بگذرونی ولی مثل همیشه ما رو ترجیح دادی و دوست داری سه تایی کنار
هم باشیم و تمام وقتت مال ماست. منصور!خودت خیلی خوب میدونی که
بردیا چقدر عاشقته . تا کلید میندازی و میای تو میدوه طرفت وسعی میکنه
ازت بالا بره تا تو بغلش کنی. بعد هم از این اتاق به اون اتاق دنبالت چهار
دست و پا راه میوفته.کافیه فقط نگاهش کنی تا غش غش بخنده . منصور
جان اینا همه نشونه ی اینه که اونم تو رو خیلی دوست داره .نشونه ی اینه
که اونم عاشقته.نشونه ی اینه که تو بهترین بابای دنیایی براش. منصور
عزیزم! من و بردیا به وجودت افتخار میکنیم. امیدوارم همیشه ی همیشه
کنارمون باشی.
نوشته شده در ۲۷ / ۴/۸۶:
(۱):امروز من قشنگترین حرف رو از دهن کوچولوی بردیای گلم شنیدم. اون امروز به
من میگفت ماما و این قشنگترین حرفی بود که تا به امروز زده بود. از صبح که بیدار
شد مشغول بازی بود و وقتی گشنه بود یا تشنه بود یا چیزی میخواست میومد تو
آشپزخونه دنبال من و دستش رو میگرفت به کابینت و میایستاد و میگفت:ممماما ! و
منو غرق در شادی میکرد. ![]()
(۲):الان دو روزه که دندون ششم بردیا هم دراومده و کوچولوی نازم شش دندونی
شده و به شدت و قدرت گازهاش افزوده شده.![]()
واااااااایییی من دارم الان ذوق مرگ میشم. آخه بردیا از دیشب
دسدسی یاد گرفته.همش چهار دست و پا میره بعد میشینه
ُشالاپ شالاپ دست میزنه دوباره میره. اگه موزیک هم باشه
اونوقت سرجاش تاب میخوره و دسدسی میکنه و سسری
میکنه و میخنده. خیلی این کاراش بامزس.




....